از خصوصیات بارز تو کنجکاو بودنته،این رو بارها گفتم بازم میگم که نگاه تیزبینی داری به طوری که هیچ چیزی از تیررس نگاهت در امان نیست و همیشه حجم زیادی سوال برای پرسیدن داری سوالاتی که تا پاسخ کامل و درست رو نگیری قانع نمیشی.گاهی اوقات یه سوال رو چندین بار میپرسی تو میپرسی ما جواب میدیم و هنوز پاسخمون تموم نشده دوباره سوال رو از اول میپرسی خلاصه که میفتیم تو یه سیکل پرسش و پاسخ... سوال از تو...و بارها و بارها پاسخ از ما...یکی از همین روزها با هم در حال بازی بودیم یادم نمیاد چه سوالی ازم پرسیدی و چه پاسخی بهت دادم فقط یادمه مثل همیشه سوال رو چندین بار پرسیدی طوری که از تکرار چندباره سوالت خسته شدم و بهت گفتم که مگه حافظه ماهی داری!...هنوز این حرف از دهنم خارج نشده بود که دوباره سوال میپرسی ...این بار این رو میپرسی که حافظه ماهی مگه چه مشکلی داره؟
....آرشیدا:
....من:
همه این ها رو گفتم تا برسم به امشب(10 اسفند)...به همراه دو تا ماهی گلی به خونمون میای با هم میشینیم در کنار ماهی ها و باهاشون حرف میزنیم چند لحظه که از حرف هام میگذره ازم میپرسی الان همه حرف ها رو ماهی ها یادشون رفته؟...اول متوجه منظورت نشدم ازت علت این حرف رو میپرسم میگی که خودت گفتی ماهی ها همه چیز رو زود فراموش میکنند....و منی که متعجب میشم از این حرفت که هنوز هم گفته ام رو به یاد داری چون زمان زیادی ازش میگذره و فقط هم همون یکبار راجع به حافظه ماهی بهت گفته بودم.

عشق کوچولوی دوست داشتنی من
،با وجود تو نیازی به بهانه برای شاد بودن ندارم....تو قشنگترین علت و بهانه برای شاد بودن منی
وقتی که چیزی حدود 10 ماه در انتظار بارون باشی....امسال که کلا پاییز با ما نامهربون بود و به جز چند بار بارش چند دقیقه ای چیز زیادی ازش ندیدیم تا این دی ماه بالاخره بارندگی شروع شد که در بین بارندگی های امسال بهترین بارندگی بارش هفته آخر بهمن ماه بود به طوری که چند روز مداوم بارون اومد بابا هم این چند روز رو کلا درگیر رسیدگی به سد تازه ساخته شدشون بود...این هم آرشیدای ما در کنار سد بابایی پس از چند روز بارندگی...


4 اسفند...مامان در کانون امام جلسه داشت و تو هم همراهش رفته بودی ولی مثل این که خسته شده بودی و منم اومدم دنبالت که با هم به خونمون بریم.


و کلاس نقاشی رفتن هایی که همچنان ادامه داره...

مرغابی...

دخترک طناب باز...

خرگوش...

زنبور...

فلاسک...




13اسفند...اون روز برای ناهار مهمان داشتیم شما هم خونمون دعوت بودید مامان و بابا چون کار داشتند نتونستند که به خونمون بیایند و تو خودت تنهایی اومده بودی...مهمانمون دخترعموم بود آخرین باری که به خونه ما اومده بودند پارسال زمستون بود یعنی چیزی حدود 1 سال پیش...بابا میگه که این لباس رو به انتخاب خودت پوشیدی و به خونه ما اومدی....همین که رسیدی به خونمون گفتی که دفعه قبل هم که این ها اومده بودند من همین لباس رو پوشیده بودم
...این دقتت حتی در ریزترین مسائل قابل تحسینه با وجود این که 1 سال از اون روز میگذشت و بدون این که کسی بهت یادآوری کنه خودت به یاد داشتی که دفعه قبل چه لباسی به تن داشتی



از 10 اسفند ماه این پست در پیش نویس بود تا بالاخره تمومش کردم
...چند روزی بیشتر به پایان سال نمونده ان شالله که سال پیش رو سال خوبی برای همه باشه...سال نو پیشاپیش مبارک![]()
ما را در سایت فرشته ای به نام آرشیدا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 5