دختر یعنی...عشقی ابدی

خرید بک لینک

به راستی که وجود دخترها پر از عشقه...دنیای پاک و زلال درونشون که با این حس و حال زیباتر و دوست داشتنی تر هم میشه و از همون بچگی میشه به این حس و حال درونشون پی برد...و گویی که خلق شده اند فقط برای مهر ورزیدن،عاشقی کردن و محبت نمودن...که در هر مرحله از زندگیشون این مهر و عشق رو با عناوین مختلف به نزدیکانشون هدیه میدهند اول در قالب دختر بعد همسر و در نهایت مادرقلب

این حس و حال رو به خوبی میشه این روزها در رفتارات دید و حس کرد...تویی که این روزها شدی دلسوز همه ما و وجودت پر از مهر و عشقی هست که بی حد و مرز به همه ما داری...این مهربونی به حدی هست که گاه با شنیدن و دیدن بعضی از مسائل خیلی زود دلگیر میشی و گاه اشک هات به دنبال اون سرازیر میشه...این روزها شدی دلسوز مامان...شدی غم خوار بابا...

دختر کوچولوی خونمون این روزها حساس و احساسی تر از قبل شده به طوری که با شنیدن بعضی چیزها احساساتش فوران میکنه...مثل وقتی که مامانم ناهارش رو اورده و اون این قدر سرگرم بازی هست که تمایلی به خوردن ناهار نداره مامانم هم برای این که غذاش رو بخوره براش از کودکی های باباش میگه اینکه خوب غذا نمیخورده و همیشه این خواهرم بوده که نه تنها غذای خودش بلکه غذای اون رو هم میخورده، داستان همین که بدین جا میرسه چشم های دخترکمون از اشک پر میشه....یا وقتی که میشنوه از مریضی های زمان کودکی های باباش که مریض بوده و آمپول میزنه و حالش بد میشه،و باز هم چشم های گریون دخترکمون هست که دلش خیلی برای باباش میسوزه....از وقت ناهار و شام بگم که هر وقت خونه ما هستند همین که خودش سر سفره نشست باید بابا و مامان رو صدا بزنه و با اصرار اونها رو سر سفره بیاره تا مبادا گرسنه بمونند...یا همین چند روز پیش ها که بعد از خوردن ناهار از من میخواد که با هم بدویم و بازی کنیم و وقتی بهش میگم که این کار بعد غذا خوب نیست و ممکنه که دلمون درد بگیره و براش میگم از مریضی خواهرم که اون هم دل درد میگیره و آپاندیسش رو عمل کرده و باز هم آرشیدایی که از شنیدن این حرف ها ناراحت میشه و بهم میگه که دیگه براش این ماجرا رو تعریف نکنم....و منی که بار دیگر متعجب میشم از این درک بالا و مهربونی های بی حد و اندازه اش قلب

عشق کوچولوی قشنگم،یقینا که تو معنی کامل عشقی...عشقی ابدی که تمام شدنی نیستقلب


ادامه مطلب :

یه روز جمعه زمستانی به میزبانی دخترکمون به صرف ناهار در کنار مهمان های عزیزمان (15 بهمن)

این هم گیس گلابتون من که این روزها عاشق اینه که موهاش رو گیس کنیم

و آرشیدایی که عاشق ماسک زدن هست

ضد و نقیض پوشیدن لباس به سبک آرشیدانیشخند

گل همیشه بهارم در کنار گلدون های تازه خریده شده خونمون

عشق کوچولوی خندون منقلب

آرشیدا و مجموعه ذهن برتر...بازی که فوق العاده برای دخترکمون هیجان انگیز بود و به شدت مورد استقبالش قرار گرفت .ابن بازی 30 تا مرحله داره که مرحله به مرحله سخت تر میشه که دخترکمون پس از چند بار بازی تقریبا میتونه 16 17 تای اون رو به تنهایی حل کنه البته از شماره 20 به بعدش خیلی سخت بود و مناسب سنش نیست به همین خاطر فعلا اون ها رو برداشتیم برای بعد که بزرگتر شد ولی تا همین جا رو هم با توجه سنش خیلی خوب میتونه حل کنه

  • مدتی هست که آقاجون معده درد داره بخاطر همین در غذا خوردن مراعات میکنه و همه چیز رو نمی خوره از جمله این عادات غذایی جدید استفاده از ماست چکیده هست این طوری که چند ساعتی قبل از ناهار و شام مامانم ماست رو داخل کیسه میریزه تا آبش خوب ازش جدا بشه یا به اصلاح تبدیل به ماست چکیده بشه...یکی از همین روزها،وقت ناهار بود آرشیدا هم سر سفره نشسته بود که یکدفعه متوجه ماست درون کیسه شد اول چند لحظه ای فقط بهش نگاه کرد و بعد پرسید آقا جون چرا میخواد لباسش رو بشورهقهقههقهقهه(دخترمون اصلا نمیدونست که این کیسه هست نیشخند)
  • سر ظهر و وقت ناهار هست...مامانم فسنجون پخته و مثل همیشه دلش نمیاد غذا رو بدون پسرش بخوره ازم میخواد تا بهشون زنگ بزنم که اگه غذاشون هنوز آماده نیست براشون بفرستیم همین که زنگ میزنم بابای آرشیدا تلفن رو جواب میده هنوز صحبتم باهاش تموم نشده که آرشیدا ازش تلفن رو میگیره... از اون بر خط صدا رو میشنوم که میگه نه ممنون غذا داریم نمیخواد برامون بفرستید و اما آرشیدا حرفش رو این چنین تغییر میده و بهم میگه آره آره برامون غذا بفرستید دستتون درد نکنهنیشخند
  • همگی به صرف شام خونه عمه ام دعوتیم...آرشیدا سر سفره همین که شامش رو میخوره به منظور تشکر از میزبان رو به عمه ام میگه:خیلی عالیه...حرف ندارهلبخند

  • خونه عمه ام هستیم...ازم میخواد که بهش آب بدم ...همین که لیوان رو میارم بهم میگه که نه خودم لیوان داشتم(مثل این که قبل از اون هم یه بار آب خورده) و منی که لیوانش رو پیدا نمیکنم و میگم همین خوبه و در اعتراض به من میگه:نهاین قدر دیگه لیوان اضاف نکنعصبانی(به فکر این هست که زیاد لیوان کثیف نکنهآرام)
  • با مامان و بابا قرار هست که به منظور خرید به گناوه بروند به خونمون زنگ میزنه و وقتی میشنوه که نمیخوام همراهشون برم ازم میپرسه چیزی لازم نداری برات بخرم؟....و وقتی جواب منفی ام رو میشنوه بهم میگه تو یه چیزی بگو من دلم میخواد که برات چیزی بخرمقلب
  • دوتایی با هم داخل اتاقش نشستیم...وقتی میخوام از اتاقش بیرون بیام بهم میگه که چراغ رو خاموش کن تانسوزه.(یعنی تا این اندازه از وسایلش مراقبت میکنهچشمک)
  • بابا میگه که این روزها مدام ازش میپرسی که خونه ما داخل جنگل هست؟ما رو شاخه درخت زندگیمیکنیم نیشخند...نمیدونم این ها حاصل زیاد کارتون دیدن هست یا زاییده ذهنت هست ولی در کل ایده جالبی هستنیشخند

موضوع : حرف های شیرین | بازدید : 33 مرتبه

فرشته ای به نام آرشیدا...

ما را در سایت فرشته ای به نام آرشیدا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 1 تاريخ: شنبه 19 فروردين 1396 ساعت: 19:14

صفحه بندی